صفحه اول > فصل پنجم : دلیل درستی ادعای یک پیامبر چیست؟
فصل پنجم : دلیل درستی ادعای یک پیامبر چیست؟ پرینت ایمیل

 برای نشان دادن نمونه‌هایی از استدلال کسروی و شیوهء ماهرانهء او در ردّیه نگاری، اینک به کتاب بهائیگری باز می‌گردیم و به پاسخ چند اعتراض دیگر او و روشن ساختن پایه و مایهء ایرادهایش می‌پردازیم. می‌نویسد:

میرزا حسینعلی [بهاءالله] برای پیغمبری خود دلیلی نیاورده و راستی آنست که دلیلی نداشته و زورش جز به بافندگی نمیرسیده... ولی میرزا ابوالفضل گلپایگانی که در میان بهائیان دانشمندی میبوده و چنین خواسته که کتابی با دلیل بنویسد در این زمینه به دشواری افتاده زیرا دلیلی نیافته...سپس درباره بهاءالله به دلیل تراشیهایی برخاسته و چنین گفته: چهار چیز دلیل راستگویی یک برانگیخته باشد: نخست دعوی کردن، دوم شریعت گزاردن، سوم سخنش در میان مردم هناییدن [نفوذ (کلام) داشتن]، چهارم به روی دعوی پایدار ماندن... ولی این گفته میرزا ابوالفضل راست نیست و این چیزها نشان راستگویی یک برانگیخته نتواند بود. زیرا دعوی را هر کس تواند کرد و شریعتی را هر کس تواند گزاشت [کذا]. اما هناییدن سخن یا بگفتهء خودشان نفوذ: نخست دانسته نیست اگر در چند تن هناید بس تواند بود . آنگاه این هنایید و نهناییدن [نفوذ (کلام) داشتن یا نداشتن] پس از دیرگاهی دانسته خواهد شد. باید دیر زمانی بگذرد تا دیده شود که آیا مردم به او می‌گروند و سخنانش را می‌پذیرند یا نه. کسی که امروز برخاسته و خود را برانگیخته امروز دلیلش چیست؟ آیا با چه دلیلی مردم او را بپذیرند؟ آمدیم به سر پایداری، این نیز به تنهایی دلیل راستگویی نتواند بود زیرا گاهی دروغگو نیز به سر سخن خود پافشاری نماید. اگر در برانگیختگی پایداری شرط است، باب و بهاء هیچکی راستگو نبوده‌اند. زیرا باب بارها پشیمانی نموده و از دعویهای خود بیزاری جست. بهاء نیز در تهران بابی بودن خود را انکار کرد. آنگاه در عکا به شیوه تقیه راه رفته خود را مسلمان نشان داد.

بهائیگری صص. ۵۲-۵۱

سوای لحن توهین آمیز کسروی در مورد بزرگان این آیین در اینجا نیز با همان زمینه‌سازی او برای تحریف نظر خواننده روبرو هستیم. در مورد ابوالفضل گلپایگانی که حتی دانشمندان مسلمان به دانش و توانایی بی‌مانند او در علوم اسلامی و ادبیات و زبان فارسی و عربی اذعان دارند کسروی نتوانسته لقب دانشمند را نیاورد اما به زیرکی نوشته است که میرزا ابوالفضل گلپایگانی «در میان بهائیان دانشمندی می‌بوده.»

ابوالفضل گلپایگانی از همان ابتدا که هنوز به آیین بهائی ایمان نیاورده بود و در مدرسهء مادر شاه تهران به طلاب علوم دینی تدریس می‌نمود تا هنگامی که در مصر در جامع الازهر با علماء و طلّاب آن مدرسهء بزرگ اسلامی باب مراوده و مذاکره گذارد، به دانش و فضل مشهور بود و قدرت تفکر و استدلالش مورد ستایش قرار می‌گرفت. وی مورد ستایش بیش از سی تن از طلاب الازهر قرار گرفت که هر یک عالمی جلیل بودند و توسط او با دیانت بهائی آشنا گشتند. مانند شیخ علی پولاتی از کبار علمای ازهر، شیخ حسن عبده دانشمند معروف، شیخ یوسف صوری، شیخ بدرالدین غزّی که بعدا از قضات عالی‌رتبهء مصر شد و جمعی دیگر که نام ایشان را می‌توان در کتاب زندگانی میرزا ابوالفضل گلپایگانی تالیف روح‌الله مهرابخانی یافت. ابوالفضل گلپایگانی اگر فقط همان کتاب فرائد را تالیف کرده بود برای نشان دادن علم سرشارش کافی بود. بنا بر این بر خلاف نظر کسروی، ابوالفضل دانشمندی برجسته مورد قبول همگان بود و سخنی که می‌گفت مبنا و پایه‌ای علمی و استوار داشت.

 کسروی در ردّ نخستین دلیل ابوالفضل گلپایگانی بر راستی و حقّانیت یک پیامبر (که دعوی کردن باشد) می‌نویسد: «شریعتی را هر کس تواند گذاشت.» کسروی اینجا هم اشتباه می‌کند زیرا آوردن شریعت کار هر کس نیست. حتی کسی به دروغ نیز نمی‌تواند به تشکیل شریعت جدید برخیزد. نشان روشنش آن که از صدر اسلام تا امروز از میلیاردها مسلمان جز باب و بهاءالله کسی ادعای آوردن شریعتی تازه و دیانتی جدید ننموده است. هم‌چنین پس از حضرت مسیح تا ظهور اسلام جز حضرت محمد کسی ادعای شریعت تازه ننمود. البته در هر دو دیانت مصلحین و اندیشمندانی برای اصلاح دین قیام کردند ولی هیچ کدام خود را در مقامی نیافتند که به آسانی ادعای آوردن شریعت و دیانت کنند. آنچه آنان گفتند و تبلیغ کردند به نام شریعت‌گذار اصلی، و بر تفسیر بیانات او بود نه آنکه خود دینی جدید با نامی نو بیاورند و به این ادعا برخیزند که شریعتشان کامل‌تر از ادیان پیشین و موافق نیازهای جهان روزگار خود است. این کار جسارت و شجاعتی می‌خواهد که جز با نیروی ایزدی نمی‌توان به آن دست یافت.

در برابر دلیلِ دیگر ِ ابوالفضل گلپایگانی مبنی بر اینکه پیامبر باید نفوذ کلام داشته باشد کسروی می‌نویسد معلوم نیست کلام پیامبر بر چند نفر باید نفوذ داشته باشد و تا چه زمان این نفوذ باید بپاید. کسی که امروز خود را صاحب شریعتی می‌داند دلیلش چیست؟

کسروی با تاریخ آشنا بوده و می‌دانسته که در آغاز مسیحیت جز چند تن کسی دیگر به مسیح ایمان نیاورد، و چندی پس از بر صلیب کشیدن او دیانتش تقریبا فراموش شد و از خاطره‌ها رفت. حال باید پرسید آیا مسیح در حالی که دیانتش در آن کیفیت قرار داشت پیامبری راستین با شریعتی تازه بود یا نه؟ آیا مسیحیان اولیه، گروهی کوچک و گمنام که مخفیانه به نیایش می‌پرداختند و در روم قدیم آنان را جلوی حیوانات وحشی می‌انداختند به پیامبری دروغین ایمان آورده بودند؟ صورت ظاهر آن بود که مسیح نفوذ کلام نداشت و اگر هم داشت نپایید و زود از بین رفت. در حالی که تاریخ عکس آن را ثابت می‌کند.

همین امر در مورد پیامبر اسلام تا زمانی که در مکه بود صادق است، و محمد و مسیح هیچ کدام پس از برخاستن به ادعای پیامبری دلیلی برای راستگوئی ادعای خود ارائه ندادند. دلیلشان نفوذ کلام و پاییدن شریعتشان بود.

 از همان آغاز که نهضت بابی و بهائی جوانه زد و رشد نمود گروه فراوانی به آن پیوستند و در راهش از هیچ فداکاری دریغ ننمودند. ما نیازی به شرح فداکاری‌ها و جانبازی‌های بابیان و بهائیان از نخستین روزهای تاریخ این دیانت تا به امروز نداریم. کافی است خوانندگان این صفحات به کتاب‌های تاریخی که بهائیان در مورد تاریخ جامعه‌های بهائی در شهرهای مختلف نگاشته‌اند مراجعه کنند و یا نوشته‌ها و آثار مستشرقین و ایران شناسان و جهانگردان را از مشاهدات خود از ظلم و ستمی که بر پیروان این دین رفته ملاحظه کنند.

 بهائیان این استقامت حیرت‌آور را چیزی جز نفوذ کلام که نیرویی الهی پشت سر دارد نمی‌دانند و معتقدند که این نفوذ کلام، یک قرن و نیم پس از آغاز این نهضت، هنوز زنده و پر طپش توانسته است بهائیت را در جهان گسترده‌تر نماید.

کسروی می‌گوید «میرزا حسینعلی برای پیغمبری خود دلیلی نیاورده و راستی آنست که دلیلی نداشته.» معلوم نیست کسروی در کتاب کدام پیامبر دلیل درستی پیام او را دیده که سراغ آن را در آثار بهائی می‌گیرد. با این همه، می‌توان ده‌ها دلیل و برهان در محتوای آیات و آثار باب و بهاءالله در درستی ادعاهایشان یافت، از جمله کتاب ایقان به قلم بهاءالله که بر اساس آیات قرآن و احادیث اسلامی صحت ظهور جدید و درستی آن را استدلال می‌کند. در واقع بهاءالله تنها شریعت‌گذاری است که کتابی در بیان صحت ادعاهای باب و خود آورده است.

آخرین اعتراض کسروی بر دلایل ابوالفضل گلپایگانی موضوع پایداری بر اعتقاد است. کسروی این نظریه را رد می‌کند و می‌گوید دروغگو نیز بر باورهای خود می‌تواند پافشاری کند.

این اعتراض نیز حرف سستی است. دروغگو ممکن است در محفلی دوستانه در حال بحث و جدل، و یا حتّی در دادگاه قضایی در حال ارائهء ادعا و یا دادن شهادتی دروغین بر حرف خود پایداری نماید، اما همان شخص در مقابل کوچکترین تهدید خطر و از آن بالاتر در زندان و زیر شکنجه و یا در مقابل جوخهء آتش بر باورهای دروغ خود پایداری نخواهد کرد. حتی اگر راستگو و بر اعتقاد خود راسخ باشد نیز در زیر شکنجه و یا با وعد و وعید ممکن است بر پای هر توبه نامه و ندامت نامه‌ای امضاء بگذارد. چنانچه در دوران پس از انقلاب در مورد سران احزاب سیاسی دیدیم که نه تنها به توبه اکتفا نکردند بلکه «کژراهه»‌ها نوشتند و اشعاری بر ضد معتقدات دیروزشان سرودند و اشک ندامت ریختند.

 باب و بهاءالله ممکن است گاهی به مصلحت و حکمت بیانی نموده و یا رفتاری داشته‌اند که غوغای عوام را بر نیانگیزند. ولی ایشان هرگز از ادعای خود بازنگشتند، ابراز پشیمانی ننمودند، و به دروغ حرفی نزدند بلکه همانگونه که تاریخ نشان داد هر سختی و زندان و تبعید و شهادتی را تحمل نمودند و زندگانی و شیوهء فدا شدنشان نشانی از درستی گفتار و ادّعای ایشان بود. نه تنها ایشان بلکه هزاران نفر از پیروان آنان نیز در یکصد و شصت سال گذشته با خون خود و استقامت در مقابل همهء سختی‌ها، بر راستی این آیین شهادت دادند. شاهد این مدعا پایداری بهائیان در شکنجه‌گاه‌های رژیم جمهوری اسلامی، استقامت بر ایمانشان در مقابل جوخه‌های آتش، تحمل محرومیت از تحصیل و شغل، دربدری و خانه‌بدوشی، فقر و تحمل هر نوع تهمت و ناسزا در برابر فشارها و تبعیض‌هایی است که از سال‌های پس از انقلاب جمهوری اسلامی تا امروز شاهدش هستیم و دوست و دشمن را به حیرت آورده است.

کسروی بدون آنکه دلیل و مدرکی ارائه دهد سخن از پشیمانی و بیزاری جستن باب و بهاءالله از ادعایشان می‌کند. بهاءالله نه در طهران و نه در ادرنه یا عکا هیچگاه از ادعای خود ابراز پشیمانی و بیزاری ننمود. نه در اسناد تاریخی دولتی و نه در آثار بهائی هرگز نمی‌توان کلام یا بیانی بر این مضمون یافت. بر عکس دعوی خود و آیین تازه را به بزرگترین سلاطین و روسای ممالک زمان خود اعلام کرد.

تهمت توبهء باب در مجلس ولی‌عهد و یا زیر ضربه‌های شلاق در تبریز، و یا پس از آگاهی از فرمان شهادتش، موضوعی نسبةً تازه است که در ردّیه‌های گوناگون از دههء ۱۹۳۰ به بعد آمده است ولی در اسناد تاریخی قاجار و در کتابهای تاریخی آن دوره از این موضوع چیزی نمی‌بینیم. استناد ردّیه نویسان جدید به مدرکی به نام توبه‌نامه است که در کتابخانهء مجلس شورای ملی آن زمان نگاهداری می‌شد. عکس این سند که در برخی از این ردّیه‌ها منتشر گردیده توبه‌نامه‌ای را نشان می‌دهد که نه امضاء دارد و نه مهر و خط آن نیز با خط باب کوچکترین شباهتی ندارد.

اگر باب توبه نمود دیگر چه نیازی داشت که او را، علیرغم سیادت او، در میدان ارگ تبریز تیرباران کنند؟ علماء و دولتیان می‌توانستند باب را در دو سه مسجد بزرگ در شهرهای مهم ایران حاضر نمایند تا در حضور عام توبه نماید، و می‌توانستند این توبه را در روزنامهء رسمی آن زمان چاپ نمایند و در سراسر ایران اعلام کنند و به قول خودشان غائله را بخوابانند.

اگر صاحب امر از ادعای خود توبه کرد چگونه یکی از پیروان او بنام ملّامحمد علی زنوزی (انیس) بی‌تابانه اصرار داشت که به همراهی باب به شهادت برسد.

در کتاب شرح حال رجال ايران نوشته مهدی بامداد زیر نام محمد علی آمده است:

ميرزا محمد علی هنگام ورود باب به تبريز به او گرويد و از پيروان خاص و خالص وی گرديد. در روز تيربارانِ باب با التماس و اصرار زياد از مامورين تقاضا می کرد که اول او را بکشند ولی چون از اقوام سيد علی زنوزی از علمای بزرگ تبريز بود ميل داشتند که کشته نشود. سيد علی دستور داد زن و بچه او را به نزد او آوردند شايد ديدار آنان در وی اثر کند و از عقيده خود برگردد. زن و دختر شش ساله هر چه اصرار کردند مؤثر نيافتاد و محمد علی به گفته‌های زنش اعتنائی نکرد و او را از پيش خود راند. زن که از وی مأيوس شد دختر را پيش پدر فرستاد. دختر دامن پدر را گرفت و به او گفت بابا بيا با هم برويم. ملا محمد علی روی دختر خود را بوسيد و او را نزد مادر فرستاد. در وقت تيرباران تيرها سهواً و يا عمداً به خطا می رفت. در اين بين تيری به ملا محمد علی اصابت می کند. روی خود را به باب کرده به وی گفت از من راضی شدی؟

 شرح حال رجال ایران جلد ۳ ص ۴۱۹-۴۲۰

اگر صاحب امر از ادعای خود بازگشت چگونه این مطلب به گوش حتی یکی از بابیان نرسید و صدها تن از ایشان در نی‌ریز و زنجان ماه‌ها مقاومت قوای دولتی را کردند و سرانجام هر یک به شهادت رسیدند؟

باید دانست که این توبه‌نامه از اساس و بنیان دروغی بزرگ و تقلبی تاریخی است و شواهد و مدارک تاریخی که در زیر خواهیم آورد نشان می‌دهد که باب در مجلس ولی‌عهد با حضور ناصرالدین میرزای ولی‌عهد و برخی از علماء تبریز به صراحت مقام خود را که صاحب امری نو و آورندهء آیین و کتابی جدید باشد اعلام نمود و بر آن پافشاری کرد.

شرح مغشوشی که مورخین قاجار مثل میرزا محمد تقی سپهر (لسان الملک) در ناسخ التواریخ، و رضا قلی‌خان هدایت در روضة الصفا در وصف آن مجلس آورده‌اند جملگی با این هدف است که باب را فردی بی‌اطلاع از امور دینی معرفی کنند و پیروزی علما را به رخ خوانندگان خود بکشند. مجلس را طوری آراستند و سوالاتی آنچنان سست از امور فقهی و شرعی و صرف و نحو و معجزه و غیره فراهم نمودند که پاسخ به آنها نیز دلیل صحت ادعای باب نمی‌شد. لذا باب در آن مجلس بیشتر سکوت اختیار نمود و جز در موضوع ادعای خود به رسالتی جدید، به چیزی دیگر سخن نگفت.

شرحی از مجلس محاکمهء باب در حضور ناصرالدین میرزا (ولی‌عهد) که در کتاب قبلهء عالم ، ناصرالدین شاه قاجار و پادشاهی ایران به قلم استاد عباس امانت آمده به روشنی حقیقت جریان آن مجلس را شرح داده است. این کتاب به انگلیسی است و ترجمهء فارسی آن دو بار در ایران منتشر شده و در دسترس همگان است. این بخش را در زیر می‌آوریم.

 

شرح مجلس ولی‌عهد در تبریز

ورود باب به تبریز و محاکمهء آتی او در محضر علمای شرع فرصت دیگری به مردم شهر برای ابراز نارضائی داد. هواداری فزاینده از این پیامبر رنج کشیده مایهء نگرانی حکومت و علما بود. سیّد شیرازی و پیروان بابی‏اش، از هنگام «اظهار امر» او در سال ۱۲۶۰ ھ. ق که مقام «بابیّت» امام غایب را بشارت می‏داد، و این در حقیقت جز نام، چیزی جز دعوی مهدویت او نبود، هیچ‏گاه و هیچ کجا به اندازهء تبریز توجه عمومی را جلب نکرده بودند. سیّد علی ‏محمّد باب که در آن هنگام در قلعهء چهریق (در نزدیکی سلماس در جنوب غربی آذربایجان و مرز عثمانی) در حبس انفرادی بسر می‏برد به فرمان حاجی میرزا آقاسی به تبریز آورده شد تا تحت محاکمه و تفتیش عقاید قرار گیرد. هدف اصلی محاکمهء او نشان دادن «ماهیت بدعت‏آمیز مدعیاتش» به مردم بود. حسّاسیت قضیه را می‏توان از گفتهء یکی از مجتهدان محلی استنباط کرد که ورود باب را به تبریز به چشم خود دید، و این پس از استقبال گرمی از او در شهر ارومیه بود:

«عوام اهل تبریز به توهم افتاده گمان‏ها در حق او بردند و منتظر ورود او و انعقاد مجلس علما بودند که اگر در آن مجلس آثار غلبه از جانب او ظاهر شود یا امر مجلس به اشتباه بگذرد عارف و عامی و غریب و بومی حتّی عساکر نظامیه بی‏تأمل دست بیعت به او داده اطاعت او را به هرچه حکم رود واجب شمارند. بالجمله حالت غریبی در شهر حادث شد که جای حیرت عقول اولی‏ الالباب بود.»۱

مجلس محاکمهء باب در حضور ناصرالدین میرزا صورت گرفت در میان هیئت قضات افرادی چون ملّا باشی شاهزاده، ملّا محمد ممقانی پیشوای شیخیهء تبریز، جمعی از علمای دیگر و نیز پاره‏ای از مقامات دولتی و ملازمان ولیعهد دیده می‏شدند. مجتهدانی که به شیخیه وابستگی نداشتند دعوت دولت را نپذیرفتند ... واهمه از نتایج هرگونه همکاری در محکوم ساختن باب نیز بسیاری از علما را از معرکه دور نگه می‏داشت، برخی از مجتهدین را نیز دولت دعوت نکرد که مبادا حکم به اعدام بدعت‏گذار داده دردسر غیر ضروری بیافرینند.۲

مجلس تبریز برای ناصرالدین میرزا رویدادی طُرفه و هیجان‏انگیز بود زیرا این فرصت نادری بود برای مشاهدهء مناظره‏ای میان دو جناح: از یک سو یک مدعی مهدویت که متهم به ارتداد بود، چهره‏ای جوان و گیرا که نوید عصر جدیدی را می‏داد و خواستار تجدید کیش بود، و از سوی دیگر پاره‏ای از گویاترین مخالفان باب. از همان ابتدا معلوم بود که حکومت به سبب وجههء متهم نمی‏تواند دست به اقدامات کیفری شدید بزند و علمای حاضر در مجلس که اکثراً نزدیک به دربار تبریز بودند فقط می‏توانستند امیدوار به نوعی صدور حکم جمعی بدون عواقب جدّی باشند. بنا بر این برنامهء تبلیغاتی مجلس پیشاپیش معیّن شده بود: دعاوی کفرآمیز باب را «به ادّله و براهین و قوانین دین مبین» تسجیل کرده و نتیجه را متعاقباً به سراسر مملکت اعلام کنند۳ اگر چه موضع حکومت تبریز روشن بود، ولیکن مطلب برای ناصرالدین هنوز چندان آشکار نشده بود.

در ابتدای محاکمه ولیعهد علناً نسبت به باب و دعوی مهدویتش دو دل بود. کنجکاوی ناصرالدین جوان برای شگفتی‏های نو آمده احساس احترامی در دل او برای این پارسای فرانگر که مرجعیت علما را به مبارزه می‏طلبید برانگیخته بود. ای بسا که تعلیمات عارفانهء ملّا باشی شیخی نیز ذهن شاهزاده را به غلیان در آورده بود. طبق نوشتهء رضا قلی خان هدایت، وقایع‏نگار دربار، وقتی باب را به مجلس آوردند هیچ‏یک از حاضران که تنگ کنار یکدیگر دور اتاق نشسته بودند جایی برای نشستن به او واگذار نکردند. پس از اندکی مکث، ناصرالدین، که لابد از این بی‏ادبی پر معنی در حق مدّعی مذکور مکدّر شده بود، جایی حتّی مقدم برجای خود در اتاق به او تعارف نمود و از این راه در حق باب بر آشفته «توجه و التفات فرمود»۴ علما البتّه با این ابراز التفات نامترقب موافق نبودند، ولی جمعیتی که در مدخل ورودی تالار جمع شده بود بی‏شک این را نشانی از انصاف و حتّی مروت شاهزاده شمردند- و ناصرالدین بخصوص بعد از بلوای اخیر [شورش ضد ارامنه در تبریز] بسیار محتاج چنین تبلیغات مثبتی بود.

ملّا باشی که از جانب علما به استنطاق برگمارده شده بود، ابتدا به پرسش در بارهء ماهیت دقیق دعوی و اصالت نوشته‏هایی که به نام باب پخش شده بود پرداخت. باب با اذعان صریح به منشأ الهی رسالت خویش و صحّه گذاشتن براصالت نوشته‏هایش، ملّا باشی را واداشت تا موضع دفاعی به خود گرفته و متعاقباً مباحثه را به مسیر نیمه شوخی بیندازد. لذا به طعنه گفت: «اگر چنین شد و معلوم گردید که شما مرا به منصب کفش داری مفتخر سازید». ناصرالدین می‏بایست از شوخ طبعی معلّمش خوشش می‏آمد ولی ظاهراً کنایهء طنز آلود او را اصلاً نفهمید و در همدلی با معنای ظاهری گفتهء ملّا باشی اظهار داشت چنانچه ادعای باب درست باشد او هم از مسند قدرت خود به نفع باب استعفا خواهد داد.۵ این تعارف خارق‏ العاده، که از نظر مجتهدین و اولیای حکومت بی‏گمان خطای بزرگی بود، همانا نمایانگر تأثیر باب بر ذهن ناصرالدین بود. شاهزاده که ظاهراً مسحور صراحت و اعتماد به نفس پیام‌آور شده بود گویی لحظه‏ای زمام نفس را از دست داد. دشوار بتوان باور کرد که در آن لحظهء بحرانی، هنگامی که رأی مردم به سوی باب می‏گرایید، ولیعهد جرأت کرده باشد بر سر موضوعی چنان حیاتی، یعنی آتیهء تاج و تختش، بویژه تاج و تختی چنین متزلزل که بزودی وارث آن می‏شد، مزاح کرده باشد.

تعارف ناصرالدین ملّا باشی را بی‏شک در وضع نامناسبی قرار داده و وادارش ساخت تا با تغییر جهت و به کار گرفتن تمامی شگردهای فقهی و مَدرسی خود بکوشد تا بر باب فائق آید. لذا ملّا باشی و هم‏قطارانش باب را به رگبار تفاسیر و تعابیر و پرس و جوهای تفتیشی و استنطاقی بستند. از صرف و نحو عربی گرفته تا سؤالات دربارهء متن تفسیر احادیث، شأن نزول آیات قرآنی، نکات باریک الهیات و حکمت، مسائل شرعی از (جمله برخی احکام مربوط به هم‏خوابگی شنیع هم جنس بازان)، طبّ بقراطی و تأثیر امزجهء اربعه بر یکدیگر (موضوع دل پسند ملّا باشی) سیلابی از پرسش‏های گوناگون بر سر پیامبر آزرده خاطر سرازیر شد. اقرار صادقانهء باب که با این علوم آشنایی ندارد. بازجویان را جسورتر کرد. حتّی هنگامی که ناصرالدین- شاید بی‏حوصله از نحوهء استنطاق مجتهدین- از معلمش خواست جر و بحث کلامی در بارهء ماهیت وجود الهی را کنار بگذارد، ملّا باشی باز اجازه نمی‏داد باب دعوی خارق‏ العادهء خود را باز گوید مگر آنکه به ناشایستگی خود در زمینهء حکمت و علوم متعارف اقرار کند.۶

تحقیر و تمسخر علما کافی بود که دستور دولت تحقق پذیرد و مانع شود که مردمان دل در گرو سید پر جاذبهء شیرازی دهند. ملّا باشی باز به همان رفتار نخوت‏آمیز از باب خواست که اگر فی‏ الواقع صاحب کرامت است معجزی از خود بروز دهد و تندرستی محمد شاه بیمار را به او باز گرداند. ناصرالدین ظاهراً نگران از وقوع چنین احتمالی- که البتّه مانع از جلوس وی برتخت سلطنت می‏شد- بی‏درنگ به میدان شتافت و شرط معامله را سهل‏تر کرد و از باب خواست بجای این کار جوانی ملّا باشی را به او باز گرداند. ولیعهد انگار هنوز می‏پنداشت که باب واقعاً نیروی معجزآسا دارد. ولی پاسخ باب به این درخواست بُلهوسانه ساده بود: «در قوه ندارم».[1] در عوض برای اثبات صدق مدعای خویش، شروع به نزول آیات عربی به سبک قرآن کرد، عملی که پیوسته آن را یگانه معجزهء خود شمرده بود. ملّا باشی بعداً برای رضاقلی خان هدایت تعریف کرد که وقتی باب شروع به خواندن «الحمدلله الذی خلق السموات» کرد، ناصرالدین سخن او را برید تا ایرادی نحوی به او گیرد که بی‏شک از جمله قواعد دستوریی بود که در ضمن تحصیلات مذهبی‏اش آموخته بود.۷ بسیار بعید است که ناصرالدین جوان شاگردی نسبتاً متوسط در فراگیری زبان با سوابق تحصیلی ضعیف، اینجا به خطای باب پی‏برده و از آن مهم‌تر قاعدهء مربوطه را نیز عیناً از بر داشته باشد. احتمال بیشتر آن است که این هم یکی دیگر از تلاش‏های ملّا باشی بود تا شاگرد خود را فرزانه‏تر از آنچه بود جلوه دهد که در ضمن شایستگی آموزگاری خود را هم بر نموده باشد. شاید هم به مرور که محاکمه پیش رفت، ناصرالدین لازم دید برای اثبات دینداری خویش به نحوی با علما هم‏نوایی کند. و ای بسا که مؤاخذه از مدعی پیامبری نیز برایش بی‏لذت نبود، هرچند که یک وقایع‏نگار بابی عمل او را نکوهیده و به او تهمت بی‏ادبی به باب را زده است. نویسندهء بابی می‏گوید ولیعهد برای امتحان دانش باب از جغرافی و نجوم، یک کرهء جغرافیائی را به سوی او پرت کرد و از او خواست تا نقاط جغرافیائی چندی را بر روی آن بیابد.۸ علاقهء ناصرالدین به جغرافی و آشنایی‏اش با سفرنامه‏های فرنگی، که سرگرمی محبوب همهء عمرش بود، احتمالاً وی را بر آن داشت که معلومات تازه اندوختهء خود را به رخ تماشاگران ستایشگرش بکشد.

تأکید مکرر باب که از علوم عادی سررشته‏ای ندارد، مباحثهء بین پیامبر و ارباب شرع را تشدید کرد و در این میان همدلی متزلزل ناصرالدین نیز از دست رفت. شور و اشتیاق قبلی شاهزاده رفته رفته مبدل به بی‏تفاوتی و حتّی بی‏حوصلگی گردید، تا آنکه باب، در عکس‏ العمل به تهمت کفر و شیادی از جانب علماء با عصبانیت برای بار نخست علناً گفت که وی به راستی همان امام زمان، مهدی موعود است که هزاران سال مردمان چشم به راه بازگشتش بوده‏اند.۹ این ادعای شگرف فریاد اعتراض مجتهدین خروشیده را به اوج رساند. طعن و لعن و ریشخندهای دشنام‏آمیز آنان باب را واداشت با غیظ بپرسد «مگر من مسخره‏ام؟» و بعد در طول بقیّهء محاکمه به اعتراض ساکت ماند.۱۰

در تصوّر کودکانه ناصرالدّین میرزا، که هنوز در سودای جن و پری بسر می‏برد پیام باب تنها در صورتی به دلش می‏نشست که وی قادر می‏بود از بوتهء آزمایش سحر و اعجاز موفق بیرون آید. رفتار و کردار باب هرچه قدر هم شگفت‏انگیز، باز فاقد آن نفس مسیحایی بود که بتواند هزاران تن، از جمله شخص ولیعهد را مرید خویشتن سازد. باب خود را نه ساحری با ید بیضا بلکه پیامبری می‏پنداشت که بر ادعای مهدویت خود تکیه می‏کرد، و این واقعه‏ای کم‏نظیر در تاریخ اخیر تشیّع بود. اعلام قائمیت در محکمهء تبریز حادثهء تاریخی منحصر به فردی بود چون نه تنها جدایی کیش بابی را از اسلام علنی ساخت بلکه بطور محسوس‏تر، سرآغاز قیامی مذهبی شد که بزودی شور و غلیانی در سراسر ایران بوجود آورد. مجلس مجتهدین تبریز و برخورد آنها با باب ممکن است ساده لوحانه به نظر رسد ولی آنان آن زیرکی کافی را داشتند که ناصرالدین را از تمایل به جانب مدعی جوان باز دارند، و این واقعیت امکان سازش باب را با دولت قاجار تیره‏تر کرد.

فشار مجتهدین سخت‏گیر برای اعدام باب به جرم بدعت، ولیعهد را بر سر دو راهی خطیری قرار داد. پس از محاکمه حس کرد یا می‏باید در برابر روحانیّونِ قدرتمند تبریز بایستد و یا از آن خطرناک‌تر منتظر ناآرامی از جانب هواداران باب باشد. در تلاش یافتن راه حلّی، مشاوران هشیارش به او قبولاندند تا پزشکان شخصی خود، از جمله دکتر ویلیام کورمیک، را بفرستد تا باب را معاینه کنند و ببینند آیا وی از سلامت عقل برخوردار است؟ تشخیص قابل پیش‏بینی آنها دایر بر جنون به تصدیق خود کورمیک، تدبیری مصلحت‏آمیز برای نجات جان باب بود کورمیک سال‏ها بعد نوشت «گزارش ما در آن موقع به شاه به گونه‏ای بود که جان او [یعنی باب] را نجات دهد».۱۱

تصمیم بالمآل که تنبیه بدنی به عمل آید، تا شاید باب توبه کند، اقبال عمومی نداشت. همانطور که رضاقلی خان هدایت نوشت، حتّیٰ فراشان دربار ولیعهد «بنا بر حسن عقیدت در این کار تقدیم نکردند»۱۲ از این‏رو تکلیف چوب زدن به گردن قاضیِ شرعِ ارشد شهر، میرزا علی‏ اصغر شیخ‏ الاسلام، افتاد و این مجتهد داوطلبانه باب را خواست و مجازاتی را به اجرا گذاشت که خود حکم کرده بود.۱۳

پس از این تحقیر در ملاء عام باب را به زندان قلعهء چهریق باز گرداندند تا منتظر سرنوشت شوم خود باشد. شورش بابیه بر ضد نیروی مشترک علما و دولت در خلال دو سال بعد سرانجام منجر به تیر باران باب در شعبان ۱۲۶۶ در تبریز شد.

حکومت قاجار اندکی بعد در همان سال به وخامت شورش بابیان پی برد جنبش تبریز در هرحال نخستین برخورد ناصرالدین با توش و توان انقلابی مضمر در بطن محیط شیعهء هم‏عصرش بود. هر دو رویداد تابستان ۱۲۶۶ھ. ق- بلوای مردم و محاکمه باب- شاهزادهء بی‏تجربه را به شکلی حاد در معرض خواست‏ها و نارضایی‏های مردم، اهمیت شور و شوق دینی، قدرت پیشوایان مذهبی، و ناپایداری وضع موجود که حکومت می‏کوشید آن را از هر جهت حفظ کند قرار داد. ۱۴

***

در ردّ این دروغ تاریخی یعنی توبهء باب در تبریز، چند سند مهم و معتبر دیگر نیز در اختیار داریم که در زیر می‌آوریم:

۱ - محمد کريم خان کرمانی صاحب ارشاد العوام، خود همزمان باب بود و چند ردّيه سراسر تهمت و افترا بر ادعای باب نگاشت. نامبرده در ارشاد العوام از شنيدن قتل سيد باب اظهار سرور و نشاط کرده و چنين می‌‌نويسد

 بشارتی جهت مؤمنان در اين ايام بهجت انجام رسيد. به طور قطع و يقين و نوشتجات متواتره از تبريز و طهران و ساير بلاد رسيد که آن خبیث را به تبريز برده و بعد از امر به توبهء از کفر خود و قبول نکردن او، او را با يکی از اتباعش که بر غیّ [طغیان] خود باقی مانده در بيست و هفتم ماه شعبان امسال که سنه هزار و دويست و شصت و شش هجری است در ميدان سربازخانه برده به ديوار بستند و فوجی از سربازان امر کرده او را نشانهء گلوله ساختند.

ارشاد العوام چاپ بمبئی ص ۱۰۷

۲ - ميرزا مهدی خان زعيم الدوله در کتاب عربی «مفتاح باب الابواب اَو تاریخ بابیه» (چاپ قاهره، ۱۹۰۳) که در رد باب و بهاءالله نگاشته، صريحا ذکر نموده که هر چه سيد باب را به توبه و اظهار پشيمانی از ادعای خود وادار کردند قبول نکرد و چون چنين ديدند ناچار به قتلش فتوا دادند (ص ۱۵۷ ترجمهء کتاب) در ص ۱۵۹ نيز اشاره می‌‌کند که پس از صدور فتوای قتل، پدرش از باب تقاضا کرد دست از ادعای خود بردارد تا خونش ريخته نشود «ولی او به گفتهء پدرم توجهی نکرد و همچنان ساکت و آرام بود».

۳- ناموس ناصری

در مورد گفتگوی مجلس ولی‌عهد تا چند سال پیش مرجع عموم دو تاریخ رسمی زمان ناصرالدین شاه یعنی روضة الصفا و ناسخ التواریخ بود. در سال ۱۳۷۴شمسی کتابی به نام «ناموس ناصری، گفت و شنود سيد علی محمد باب با روحانيون تبریز»۱۵به اهتمام آقای حسن مُرسَلوَند در تهران منتشر گردید که مندرجات آن برای نخستین بار نظر مورخین بابی و بهائی را تایید می‌کرد.

نسخهء اصلی ناموس ناصری به خط ميرزا محمد تقی ممقانی فرزند ملّامحمد ممقانی يکی از علماء روحانی حاضر در مجلس ولیعهد نوشته شده و در کتابخانه آیت‌الله مرعشی در مشهد نگاهداری می‌شود. محمد تقی مامقانی این نسخه را در سال ۱۳۰۶ قمری به نام ناصرالدین شاه نگاشت و هنگام سومین سفر شاه به اروپا در تبریز به او هدیه کرد. نویسنده در ابتدا به نادرست بودن مطالب ناسخ‌التواریخ و روضةالصفا در شرح این واقعه اشاره می‌نماید و دلیل آن را نبودن آن مورخان در آن جلسه و تکیه ایشان بر شایعات می‌داند و خود شاه را شاهد می‌آورد:

 ... خاطر حقیقت مظاهر اقدس همایونی خود شاهد راستین و گواه آستین است که این مسطورات [ نوشته‌ها را] با مقاولات [گفتگوهای] آن مجلس، تباین [اختلاف] کلی در میان است؛ به نحوی که می توان گفت: کل ذلک لم یکن ... (ص ۹).

وی برای اثبات صحت مطالبش می‌نویسد «من جزئیات جلسه را بارها از پدرم (ملامحمد مامقانی مجتهد بزرگ شیخی تبریز) شنیده‌ام»:

...فلهذا این بندۀ ضعیف را مدت‌ها در خاطر می‌گشت و به نظر می‌گذشت که محاورات [گفتگوهای] آن مجلس را که والد ماجد [پدر بزرگوار] بعد از فراغت از آن مجلس بی تراخی [بدون درنگ] من البدو الی الختم [از اول تا آخر] تقریر فرموده، این بندۀ حقیر را صورت آن مجلس را از کثرت تذکار و تکرار ملکه شده ... (ص ۹).

میرزا محمد تقی شرح می‌دهد که چگونه پس از اقبال بی سابقهء مردم ارومیه به باب، علماء تبریز به فکر چاره افتادند و قرار گذاردند در آن جلسه سوالات متفرقه مطرح سازند که ارتباطی با ادعای او نداشته باشد.

بخشی دیگر از کتاب ناموس ناصری نیز گویای این مهم است. نویسنده مراجعت دادن باب را به تبریز برای بار دوم، هنگامی که او را همراه فراشان برای گرفتن فتوای شهادت به خانه‌های مجتهدین می‌برده‌اند چنین شرح می‌دهد:

صبحی مشارالیه را به ازدحام تمام اهل بلد و به همراهی دو نفر از اتباعش که یکی آقا محمد علی تبریزی و یکی سید حسین خراسانی بود، اولاً به خانۀ مرحوم حاجی میرزا باقر پسر مرحوم میرزا احمد مجتهد تبریز بردند و در آنجا مشارالیه چیزی از عقاید خود اظهار نداشت، از آنجا به خانۀ والد ماجد حجت الاسلام [مامقانی] آوردند واین داعی حقير آن وقت خود در آن مجلس حضور داشت. مشاراليه را در پيش روی والد مرحوم نشانده، آن مرحوم آنچه نصایح حکیمانه و مواعظ مشفقانه بود با کمال شفقت و دلسوزی به مشارالیه القا فرمودند. در سنگ خواره [خارا] قطرۀ باران اثر نکرد. پس مرحوم والد بعد از یأس از این... فرمودند: حال در آن دعاوی که در مجلس همایونی در حضور ما کردی، از دعوی صاحب الامری [صاحب دین و شریعت] و الفتاح [کذا] وحی تأسیسی و اتيان [=آوردن] به مثل قرآن و غیره، آیا در سر آنها باقی هستی؟ 

گفت: آری.

فرمودند: ازاین عقاید برگرد، خوب نیست، خود و مردم را عبث به مهلکه نینداز.

گفت: حاشا و کلّا.

پس مرحوم والد قدری نصایح به آقا محمد علی کردند، اصلاً مفید نیفتاد. موکّلان دیوانی خواستند آنها را بردارند، باب رو به والد کرده عرض کرد: «حالا شما به قتل من فتوی می دهی؟»

 والد فرمودند: حاجت به فتوای من نیست، همین حرف‌های تو که همه دلیل ارتداد است خود فتوای قتل تست.

گفت: من از شما سؤال می‌کنم.

فرمودند: حال که اصرار داری بلی. مادام که دراین دعاوی باطله و عقاید فاسده که اسباب ارتداد است باقی هستی به حکم شرع انور قتل تو واجب است؛ ولی چون من توبۀ مرتد فطری را قبول می‌دانم اگر از این عقاید اظهار توبه نمایی، من ترا از این مهلکه خلاصی می دهم.

گفت: حاشا، حرف همان است که گفته ام و جای توبه نیست.

 ۵۸-۵۹).

۴- نامهء ناصرالدین شاه به علاءالدوله

زمانی که در طهران چند تن از بهائیان بنام را دستگیر ساخته بودند۱۶ ناصرالدین شاه به خط خود شرحی به علاءالدوله حاکم طهران نوشت و بدون آن که خود بداند به صراحت بر ادعای رسالت باب در مجلس ولی‌عهد در تبریز صحّه گذارد. این نامه از لحاظ زمانی مربوط به دورانی است که بهاءالله در عکا زندانی است و دولت چند تن از بهائیان را دستگیر ساخته است. نامه اینست:

علاءالدوله، فردا که جمعه است در منزل خودت آقا جمال بروجردی و چند نفر دیگر از بابی ها را که امین‌السلطان گرفته است بیاورید. اطاق را خلوت کرده بجز امین السلطان و شما و بابی ها کسی دیگر نباشد. حاجی آقا محمد مجتهد پسر مرحوم آقا محمود را هم اخبار بکن آمده با این‌ها حرف و بحث بکند و همین سوالات ما را بلند بخاند [بخواند] و از آنها جواب بگیرد. آنچه جواب دادند و سوال شده همه را علیحده بنویس برای اطلاع ما بده بیاورند و ببینیم. یک مجلسی را با اینها حرف زدن لازم می‌دانم که حقیقت کمون اینها را بفهمیم چه چیز است و چه می‌گویند.

- از قراری که خود اعتراف کرده‌اید و می‌گویید شما مذهب بابی دارید صحیح است یا خیر؟

- مذهب بابی چه چیز است اختراع کیست واضح گفت و گو بکنید بدون ترس.

- از قرار مخترع این مذهب سید علی محمد شیرازی است که در تبریز او را به حضور ما آوردند و مجلس از علما در حضور او که ما خود هم حاضر بودیم منعقد شد ... چوب زیادی به او زده محبوس شد و بالاخره مقتول شد.

- او را یعنی سید علی محمد را شما پیغمبر می‌دانید یا امام می‌دانید یا صاحب الامر می‌دانید او را به چه صفت شناخته‌اید.

- اگر پیغمبر می‌دانید و برای او قرآن جدیدی می‌گویید از آسمان نازل شده است چنانچه در همان مجلس تبریز گفتند معجزه شما چه چیز است گفت قرآن و بنا کرد بخاندن [خواندن] و اقرار کرد من پیغمبر هستم و معجزه من قرآن است و چقدر ها آن قرآن بی معنی ... خدا در قرآن فرموده است که محمد صلوات الله علیه و آله خاتم النبیین است لابد بعد از او تا قیامت پیغمبری نخواهد آمد .. ۱۷

***

تصور نمی‌کنیم با این اسناد، دیگر این حرف که باب توبه کرد و ادعای خود را پنهان می‌داشت مورد قبول اهل تحقیق قرار گیرد.

 

 

یادداشت‌ها

۱- ملّا محمد تقی مامقانی، رساله؛ بخشی از این رساله در مرتضی مدرسی چهاردهی، شیخیگری و بابیگری، چاپ دوم (طهران ۱۳۵۱)، ص۳۱۱، ذکر شده است. محمد تقی پسر مجتهد شیخی معروف تبریز محمد مامقانی بود، که خود در مجلس تبریز یکی از بازجویان بود و بعداً در نوشتن فتوای قتل باب در ۱۲۶۶ ھ. ق دست داشت. محمد تقی رساله را به تقاضای ناصرالدین شاه، احتمالاً در ۱۲۹۰ ھ. ق، تألیف کرد. برای جزئیات بیشتر نک. به:

A. Amanat, Resurrection and Renewal, pp.386-387, pp.399- 400.

۲- مدرّسی، شیخیگری، ص۳۱۵؛ مقایسه کنید با:

E.G. Browne, Materials for the Study of the Babi Religion, Cambrige, 1918, p.249, English translation. And Amanat, Resurrection and Renewal, p.385.

۳- گزارش رسمی دولت مذکور در:

Browne, Materials, p.249  (English trans. p.252).

۴- روضة الصّفا، جلد دهم، ص۴۲۳.

بابیان و بهائیان در این زمینه روایت دیگری دارند. آنها نشستن باب در صدر مجلس را به ابتکار خود او می‌دانند. نک. به:

E.G. Browne, ed., Nuqtatu’l-Kaf, compiled by Hajji Mirzaa Jani of Kashan (London and Leiden 1910), p.134; and Shaykh Muhammad Nabil Zarandi, The Dawn-Breakers, Nabil’s Narrative of the Early Days of the Bahá’i Revelation, ed. and trans. Shoghi Effendi (Wilmette, Ill, 1932), p.315.

۵- روضة الصفا، جلد دهم، ص ۴۲۴.

۶- همانجا، ص۴۲۵.

۷- همانجا، ص۴۲۷. کتاب الهدایه، کتاب مقدماتی معروف صرف و نحو عربی، بخشی از مجموعهء پانزده درس ابتدائی دربارهء دستور زبان عربی به نام جامع‌ المقدّمات می‌باشد. این کتاب در قرن نوزدهم میلادی بسیار رایج بود و شاید ملّا باشی آن را به ناصرالدین شاه تدریس می‌کرده است.

8- Browne, Nuqtatul’l Kaf, 135-137.

9- bid, 135.

مقایسه کنید با روضة الصفا، جلد دهم، ص۴۲۷.

۱۰- ممقانی، رساله، در مدرسی، شیخیگری و بابیگری، ص۳۱۲، مقایسه کنید با:

Browne, Nuqtatul’l Kaf, 135.

۱۱- برای نقل قول ویلیام کورمیک نک. به:

Amanat, Resurrection and Renewal, 109, 391-392.

۱۲- روضة الصفا، جلد دهم، ص ۴۲۸.

۱۳- همانجا. مقایسه کنید با:

Browne, Nuqtatu’l-Kaf, 138.

۱۴ – دکتر عباس امانت، ناصرالدین شاه قاجار و پادشاهی ایران، قبلهء عالم، ترجمهء حسن کامشاد، نشر کارنامه، چاپ تهران، ۱۳۸۳، ص ۱۳۸-۱۴۳.

۱۵ - گفت و شنود سید علی محمد باب با روحانیون تبریز، میرزا محمد تقی ممقانی به کوشش حسن مرسلوند، نشر تاریخ ایران ۱۳۷۴

۱۶- در سال ۱۳۰۰ ھ. ق. [۱۸۸۳ م.] به فرمان نایب‌السلطنه کامران میرزا تعدادی از بهائیان سرشناس را گرفتار حبس و زندان ساختند و مورد محاکمه قرار دادند. مشکل می‌توان گفت که این نامه مربوط به این واقعه است و یا واقعهء ۱۳۰۸ ھ. ق. [۱۸۹۱م.] که سه چهار تن از بزرگان بهائیان به دستور امین‌السلطان به زندان افتادند و چندین سال در حبس و زندان باقی ماندند.

۱۷ – غلامعلی دهقان، نقل از پیام بهائی شماره ۱۲۸، ژوئیه ۱۹۹۰. عکس سند به خط ناصرالدین شاه نیز در این مقاله آمده است. در پایان مقاله آمده است: «این نامه از رساله‌ای عربی که نام و نویسنده آن در ابتدایش به این عبارت مرقوم گشته به دست آمده است: «نهج السلامة الی مباحث الامامة لعلّامة زمانه و فرید اوانه شیخنا مفتی مدینه السلام و شیخ الاسلام المبرور المرحوم السید محمود افندی شهاب الدین صاحب التفسیر روح‌المعانی رحمةالله تعالی برحمته‌الواسعة. آمین و هو آخر تالیفاته و توفی و لک یکله سنه ۱۲۷۰» ».



[1] بیان باب که چنین اموری در قوه ندارد شبیه است به کلام مسیح در انجیل (لوقا باب 18 آیهء 19) [... از بهر چه مرا نیکو می‌گویی و حال آنکه هیچکس نیکو نیست جز یکی که خدا باشد] و مسیح را مسیحیان پسر خدا می‌دانند؛ و کلام قرآن، سورهء فصّلت آیهء 6 [به آنها بگو که من هم مانند شما بشری هستم جز آنکه مرا وحی می‌رسد]. (این پانوشت از نویسندهء کتاب حاضر است.)